
خــنده از لب نـرود گــر تــو زمین خورده شـوی ...
بـهر مـعشوق بکـوشی و دل آزرده شـوی ...
ظاهــرت خـوب ولــی قـلب تو هـمرنگ شب است ...
وقـت آن است هـماهنگ و سـیه چــرده شـوی ...
غـنچـه ای بــودم و دست تــو مــرا پــرپــر کــرد ...
بعد پــرپــر شـدنم کاش تـو پــژمــرده شوی ...
بعد از این هـمدم خـود را به پـشیزی نفـروش ...
گـر چــه تقــدیر تــو این است کــه افــسرده شوی .
*