مـــــــــــادرانـــــه !!!

و لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ

مـــــــــــادرانـــــه !!!

و لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ

کــاش من " یکـــ بـچه آهــــو ...

 

کاش من یک بچه آهو می شدم
می دویدم روز و شب در دشتها
توی کوه و دشت و صحرا روز و شب
می دویدم تا که می دیدم تو را 

 
کاش روزی می نشستی پیش من
می کشیدی دست خود را بر سرم
شاد می کردی مرا با خنده ات
دوست بودی با من و با پــسرم 
 

     

چونکه روزی مادر م می گفت:تو
دوست با یک بچه آهو بوده ای
خوش به حال بچه آهویی که تو
توی صحرا ضامن او بوده ای 


پس بیا ... من بچه آهو می شوم
بچه آهویی که تنها مانده است
بچه آهویی که تنها و غریب
در میان دشت و صحرای زمانه"مانده است
 

 
روز و شب در انتظارم "پس بیا 

    

*************

یاسر، خادم حضرت رضا(ع)می‌گوید:  

امام رضا (علیه السلام) به ما فرموده بودند :  

"اگر بالای سرتان ایستادم (و شما را برای کاری طلبیدم)  

و شما مشغول غذا خوردن بودید،بر نخیزید. 

 تا غذایتان تمام شود.  

به همین جهت بسیار اتفاق می‌افتاد که : 

امام ما را صدا می‌کرد و در پاسخ او می‌گفتند:  

    "به غذا خوردن مشغولند."  

       و آن گرامی می‌فرمودند :  

   "بگذارید؛ غذایشان تمام شود  ..."